سيد محمد باقر برقعى

314

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

رفت دريادل كه با آب آيد از آن‌سو ، ولى * آب تا ميدان نيامد ، ز آنكه دريا ، دل نداشت پنجه مىساييد شاخ همّتش در متن عرش * سرو بالايى كه هرگز پا در آب‌وگِل نداشت هركه از داغ دلش در چشم اشكى گل نكرد * در شب تاريك خود شمعى در اين محفل نداشت مثل عقل عافيت‌انديش ، سردارى نكرد * هركه سر بر خنجر ابروى او مايل نداشت راستى ! فردا چه دارى تا كه تقديمش كنى ؟ * اى كه حتّى سينه‌ات يك زخم ناقابل نداشت گر توان دارى ، تلاشى كن كه از « خود » بگذرى * هركه از اين پل گذشت ، آن‌سو دگر مشكل نداشت توتم قبيلهء من از مه غليظى گذشته‌ام و شانه‌هاى باورم هنوز تر است . با شولاى عريانى - تن‌پوشى كه به مرده ريگ ، از پدرانم مانده است . - و گردن‌آويزى از جنس زخم - كه توتم قبيلهء من است . - و ديرسال‌ترين مرد قبيله در شبى سرد و طوفانى به مَنش سپرد . مادربزرگ پشت دريچه دختر - در آيينهء تبختر - بلوغ خود را به تماشا نشسته است .